چهارشنبه 1387/05/02
درست هیجده ماهه که چیزی ننوشته م.توی این مدت، نشده که دست کم هفته ای یه بار باد این حیاط خلوت و روز های رونقش نیفتم و دلم برای اون روز ها غنج نره.دوست های خوب و با وفای وبلاگی و اون همه حس و حال روشن و لطیف و صادقانه، دوباره من رو کشوند توی حیاط خلوت خودم.این جا یه کم بوی کهنگی گرفته و یه آب و جارویی می خواد که انجام می دم.یه مقدار مسایل کاری دارم که فشار روحی ریادی به من آورده.به این جا و همدلی با شما احتیاج دارم.زود میام!
نوشته شده توسط محمد در ساعت 23:16 | لینک
|
پنجشنبه 1385/10/21
مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را،
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را،
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح، يا شبنم سپيده دمان آفتاب را، بي تابم آنچنانكه درختان براي باد، يا كودكان خفته به گهواره تاب را، بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل، ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را، حتي اگر نباشي مي آفرينمت، چونانكه التهاب بيابان سراب را، اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي،با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را.
قیصر امین پور
نوشته شده توسط محمد در ساعت 0:41 | لینک
|
سه شنبه 1385/07/18
آقای پسر رفته کلاس اول.هر روز عصر با هم جلسه مشق داریم.مثل بچگی های خودم: بی حوصله و سر هم بندی کار و غیر جدی.یه صفحه مشق ساده مثل:"دددددددددددددددددد" یک ساعت تموم طول می کشه! دیروز به مادرش گفتم:" چه قدر وقتمون گرفته می شه این جوری.چه کنیم؟" آقا در اومده که:"من یه فکر خوب دارم." و در مقابل نگاه کنجکاو من و خانم ادامه می ده:"از این به بعد من معلم می شم و تو می شی شاگرد.خطت هم که بد نیست.این طوری زود تر تموم می شه!"
نوشته شده توسط محمد در ساعت 19:26 | لینک
|
